شهرفروزان و شمع های پرشعله فصل دوم
1405/06/08
شهرفروزان و شمع های پرشعله فصل دوم

فصل دوم: زمزمه‌های زیرزمین و گرهِ نور

پس از آن شب هولناک، ترس مثل لایه‌ای از غبارِ سرد بر میدان نشسته بود. «بادهای بلعنده» دیگر فقط یک افسانه نبودند؛ آن‌ها شکاف‌هایی در دیواره‌های واقعیت ایجاد کرده بودند.

روناک در حالی که شعله‌اش از نگرانی می‌لرزید، به گوشه‌ای از میدان پناه برد که کمتر کسی به آنجا رفت‌وآمد داشت؛ جایی که قدیمی‌ترین نقشه‌های شهر روی دیوارهای سنگی حک شده بود. در همان تاریکی، شمعی را دید که پیش از این ندیده بود.

او شمعی متفاوت بود: «شمعِ‌ساعت‌شنی».
بدنه‌اش برعکسِ دیگران، در میانه‌ی عمرش باریک‌تر شده بود، انگار که در گلوگاهِ یک ساعت شنی حبس شده باشد. او ساکن و بی‌حرکت بود، اما شعله‌اش برخلاف دیگران که رو به بالا می‌سوخت، به شکل چرخشی و مارپیچ حرکت می‌کرد؛ گویی زمان را نه به خطِ مستقیم، که در حلقه‌های تکرار می‌دید.

او را «زمان‌بان» می‌نامیدند.

روناک نزدیک شد و پرسید: «چرا بادها فقط شمع‌های جوان را خاموش کردند؟ چرا سراغِ پیرشمع نرفتند؟»

زمان‌بان بدون آنکه نگاهش را از دیوار بردارد، با صدایی که مثل برخورد موم بر سنگ سرد بود، گفت:


«سوالِ غلطی است، روناک. سوالِ اصلی این نیست که چرا آن‌ها را خاموش کردند؛ سوال این است که چرا شمعِ آن شمعِ جوان، پس از خاموشی، از مرکزِ وجودش سیاه شده بود، نه از فتیله‌اش؟»

روناک به یاد آورد. بله، شمعِ خاموش شده در میدان، از درون متلاشی شده بود.

زمان‌بان نقشی را روی دیوار نشان داد؛ نقشِ یک «کلیدِ شعله‌ور».
او زمزمه کرد:
«معمای این شهر در یک کلمه نهفته است: **هم‌سویی**. بادهای بلعنده شمع‌ها را نمی‌کشند، آن‌ها می‌دزدند. آن‌ها به دنبال شمعی هستند که فتیله‌اش با "نورِ ستاره" هم‌سو باشد. آن‌ها می‌خواهند با آن کلید، درِ تالارِ خورشید را باز کنند.»

روناک پرسید: «اما کدام شمع چنین شعله‌ای دارد؟»

زمان‌بان بالاخره به سمت روناک چرخید. شعله‌ی چرخشی‌اش در چشمان روناک بازتاب یافت:


«آن شمع، کسی است که در آخرین لحظه‌ی خاموشی، به جای ترسیدن، تصمیم گرفت بسوزد. کسی که می‌داند هر قطره مومی که می‌چکد، پلی به سوی خورشید است. اما یک مانع بزرگ وجود دارد؛ در همین شهر، کسی هست که آرزو دارد خورشید هرگز بازنگردد.»

روناک وحشت‌زده گفت: «چه کسی؟»

زمان‌بان لبخندی تلخ زد و به سمتِ «برجِ زمان» اشاره کرد که در مه ناپدید شده بود.
«کسی که بیش از همه از نور می‌ترسد، کسی است که در قلبِ تاریکی، بلندترین شعله را دارد.»

در همان لحظه، صدای پایِ کسی از راهروهای زیرزمینی به گوش رسید. کسی که نباید در آن وقتِ شب، آنجا می‌بود.

روناک فهمید که حالا نه تنها با بادهای بیرونی، بلکه با خائنی در میانِ خودِ شهر روبه‌روست. معمای اصلی تازه آغاز شده بود: **آن خائن کیست، و چرا نورِ خورشید برای او حکمِ مرگ را دارد؟**

باد باز هم وزید، اما این بار، صدای زمزمه‌ای آشنا از درونِ دیوارها شنیده شد

صدای که بود ؟

ادامه در فص سود داخل سایت هنروریم